شعرهای محمدرضا رستمی
باد بين شانه هاي شهر پيچيده است
باغ گيلاس كال كوچه را چيده است
باغبان خود عقيده اش اين بود
تادرخت هست چيدنش نسنجيده است
تحت تاثير حرف هاي اين و آن
دست و پا و صورتش خراشيده است
....
باد همچنان به كار خود سر گرم
باغبان دوباره خواب بد ديده است
كوچه غرق اضطراب و بيم و ترس
شعله اي در اين ميانه رقصيده است
جغد پير آن خرابه هاي وحشتناك
بذرهاي شوم فتنه پاشيده است
باز باران بر اين هواي تفتيده
باز باران بر اين زمين نباريده است
....
غلت زد دوباره باغبان آن سو
خواست ادعا كند نترسيده است
باد از نو ميان كوچه هو هو كرد
داد زد! بگو! كه باغ را چيده است ؟
شهر بوي خاك مردگان دارد
شهر نه! نگو! نگو! كه خوابيده است
................................................................................
و چه بهانه ی زیبایی که در فراق عزیزانمان برای آقایی گریه کنیم که چون سیراب از وصل
میشود مولایمان حسین(ع) دستان مبارکش را بر کمر می گیرد و سرو قامت را بر سجده
سرخ می نشاند.
و زیبا تر آنکه با داغی این چنین درمی یابیم که چگونه صبوری را رهنمون دل سازیم.
( پنجم دیماه )
( سالروز زمین لرزه ی جانسوز بم )
همزمان با تاسوعای امسال سبب شده است تا بغض سنگین در گلویمان تبدیل به آتشفشانی
شود که شعله ی جانمان را بر افروزد و هیزم دلمان را خاکستر نماید.

و اما...
درود به ارواح بلند ملکوتیانی که سحرگاه عشق به وصال یار پیو ستند.........سلام برخاک و
خشت......
آتش وعطش........آب و آیینه.........نخل و نارنج.........و سلام بر خاکستر و کبوتر که دو
قافیه دلنشینند برای داغ.
............................
دو رباعی و یک غزل:
سلام ای شهر من، ای گریه زار گم شده در مه
نمی بینی مگر گم شد دلم در این غبار گم شده در مه
به اشک گونه ی سرخ افق هر صبح می گو یم
بگو کی آید آیا آن سوار گم شده در مه ؟
.............................
(اللهم انی اتقرب الیک بذکرک)
و سحر بود و تو بودی و قنو تی زخمی
صبح ، آوار نفسها ، و سکو تی زخمی
آفرین بر نفس گرم اهورایی تو
که خدا خواست تو را درملکوتی زخمی
...............................
عروس داغ پوش
می سوخت در پیراهنت خورشیدی انگاری
از سالهای دور می تابیدی انگاری
از بین لب های تو بوی اطلسی می ریخت
آن صبح وقتی آسمان می دیدی انگاری
در های و هوی باد پنهان می شدی، آنوقت
چون شعله ، بی آواز می رقصیدی انگاری
نور و گلاب و آینه می ریختی بر خاک
از هیچ آغازی نمی ترسیدی انگاری
در خواب هایت خشت معنای ازل می داد
با اشتهای شب غزل می چیدی انگاری
چشمت حساب تک تک گنجشکها را داشت
تلفیقی از رنگین کمان می دیدی انگاری
......
شهرم عروس داغ پوش آشنایی بود
هی بر سرم تو شعله می پاشیدی انگاری
حالا بر این خاکی که خیس از خاطرات توست
بی شک شدم زندانی تبعیدی انگاری

غزلی از سالهای دور که این روزها بدجور در خیالم سبز می شود.
حسی میان چشمهایت خو گرفته است
باران نمی بارد ; دلت بانو گرفته است؟!
بانو سلام ; اصلا خبر از ما نداری
چشم تو هم از پاسخ ما رو گرفته است
یک تکه از روبان مشکی پشت پلکت
گفتی که از دوری عزا گیسو گرفته است
گیسو بلند پاپیون پوش غزلها
رقصت قرار از چشم های او گرفته است
هو هو کنان از دور می آید دلم حیف
انگار آتش هیزمم را سو گرفته است
آیینه، آتش ، سیب،سرمه ، چشم، ابرو
باغ خیالم یک بغل شببو گرفته است
آن باغ گیلاس قدیمی سالها هست
ازعطرسیب روسری تان بو گرفته است
.......
می بوسم امشب جاری خیس غزل را
دیری غزل دور از دلم پهلو گرفته است
اصلا نمی فهمم چرا باران نبارید؟
وقتی که ابر از دیده تا ابرو گرفته است!
از آن روزی که باران آمد و رعدی، میان چشم ابراهیم آتش شد
خدا تعبیر قربان را نوشت و چشم اسماعیل ، دریایی مشوش شد
اطاعت در نگاه زخم رقصید و خدا در این غزل ایهامی از نو ریخت
واین شد تا که زمزم سهم اسماعیل ومسلخ گل،ستانی سبز و دلکش شد
شاعری که تنها قلمش را درگیر نمیکرد، فقط عادت به سیاه کردن برگی سپید نداشت،تنها
وتنها پیش پایش را نمیدید ،بلکه میدید تمام زوایا را ومیگریست به وسعت تمام گریه ها،عادت
کرده بود برای تمام برگ های سیاه سپید بنویسد،هر وقت قلمش به نوشتن میرفت قلبش
پیش از آن از درد بشریت تپیده بود. در برخی موارد که به بزله گویی مبادرت می کرد نکته
های حکمت اموزی می گفت که انسان را به تفکری عمیق وا میداشت.

((یاد ونام عارف وشاعر بزرگ ایران زمین و افتخار هنر وادب،مرحوم
استاد محمود شاهرخی بر تمامی ادب دوستان،شاعران ،و
هنرمندان عزیز گرامی باد.))
و اما امروز...
امروز بهانه ای بود برای عرض ارادتی دروغین! برای به سوگ نشستن!
بهانه ای برای ابراز همدردی ودوستی کاذب!
نمایشی به نشانه درک و شناخت فرهنگ- ادب- شعر- شاعر- هنر وهنرمند!
ویا نشان دادن خویش به دیگران که ما نیز !؟...
و اما دریغ و صد دریغ که نه دیروز شناختیمشان........نه امروز........نه فردا....ونه فرداهای دیگر .
و باز هم فانوس روشن خواهد شد ..........دیدن آغاز خواهد
گشت...........حقیقت ها سروده خواهد شد و در میان این همه چشم
وگوش وزبان گنگ و کر و کور خاموش خواهد شد،بی آنکه اتفاقی
بیافتد ؟..........رنگی بپرد!.........بادی بیاید!...........و بی آنکه برگی بلرزد.
دریغ، مجلس میگیریم....بزرگداشت میگذاریم....می نویسیم....خود را نگران جلوه
میدهیم.......بی آنکه بسیاری از ما حتی به اندازه پلک به هم زدنی تفکر کرده باشیم....درکی
از هنر متعالی داشته باشیم وصدها نکته نا گفته دیگر که بهتر همان، این بی دردیمان بیش از
این بر زبان نیاید و لطف کنیم که پس از مر گشان روح لطیفشان را نیازاریم!.....!........!
سال ها هست كه لالايي مان گم شده است
باغ نارنج نگامان همه هيزم شده است
شعله ها ريخته در كالبد نخلستان
شعله انگار كه درگير توهم شده است
ظاهرا پينه به پيشانيمان هست ولي!
ما وضومان همه از درد ته خم شده است
گر چه ذكر لبمان رنگ لب خوبان است
طبعمان جهل نشين گشته و كژدم شده است
هر چه تيغ است به خون آمده از تيزي رگ
معني لفظي اين جنگ تفاهم شده است
خاك هامان همه لم يزرع وخشكند بگو
آتش ظلم كه هم بستر گندم شده است؟!
بس كه تزوير و ريا ريخته در دامنمان
شيرهامان همه بي يال وسر ودم شده است
......
گفته بودم كه نگو هر چه به لب ريخت ، و گفت
صبر دل سر شده لبريز تلاطم شده است
..........................................................................
مطمئنم كه جاي كار بسيار دارد. چشم به راه نظرات ارزشمندتان خواهم بود.
20 مهر سالروز بزرگداشت خواجه ی شیراز حضرت حافظ بر تمامی ادب دوستان مبارک باد
.................................................
غروب عصر پاییز و غزل ریز و شبی یلدا
که تو پیدا شدی چون رقص های موج از دریا
غزل میراث چشمان تو بود و یک بغل احساس
و توفانی که در رگ تا رگ من ریخت سر تا پا
تمام شهر بارانی شد و تو آمدی در باد
و از نو شعله ور کردی تب خاکستر من را
هوا لبریز رقص تازه ای از آتش من که
شما باران شدی شستی مرا در خویش ، سیل آسا
.....
خدا می خواست در باران و باد و برف چترت را
ببندی تا نبینم من تب از پیراهنت آیا؟
.....
عزیزم عاقبت تکلیف ما را خوب روشن کن
که باید ماند در آتش و یا در آب بی پروا
.....
عروس ترمه پوش جاده های نخل و ابریشم
خدا قسمت کند لختی بگیرم فال حافظ را
الا یا ایها الساقی ادرکأسا و ناولها
که باید سر فشاند اینجا و یا نشناخت سر از پا
هوا تلخ و غزل تنها و تو هی زیر لب خواندی
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها !

دیدم تمام چهره ات تغییر کرده است
طعم لبت را استکان تعبیر کرده است
می دانم این را گفته بودی پیش از اینها
یوسف برای دل شکستن دیر کرده است
کولی که فال چشم مستت را گرفته است
گفته است حرفی برزبانت گیر کرده است
با آنکه رقص سایه ی پلک تو پیداست
خط لبت را بغض سنگین پیر کرده است
خاتون من میل شکستن داری آیا ؟
این روزها بد جور دل تقصیر کرده است
این روزها این انتظار بی تحمل
حتی دل سنگ مرا دلگیر کرده است !
این عشق مادر زاد در این برف سنگین
ترسو ترین گنجشک را هم شیر کرده است
کم کم گمان دل بر این افتاده در عشق
آتش تورا سوزانده و تبخیر کرده است
حالا همان فنجان فال قهوه ی تو
خواب لبت را لب به لب تکثیر کرده است
غبار غلیظی ست روی چهره ام این ماه
خدا کند که نسیمی مرا بیاراید